سخنی بخوانید :

موقعیت شما : »
  • شناسه : 102
  • ۱۳ام آبان ۱۳۹۷
  • 53 بازدید
  • 3

عقاب

من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد بال بگشودم و سمتش رفتم … از زمینش کندم به هوا آوردم… آخر عمرش بود که فریب چشمش ، سخت جادویم کرد در نوک یک قله ، آشیانش دادم که همین دل رحمی ، چه به روزم آورد عشق ، جادویم کرد زهر خود بر […]

من عقابی بودم که نگاه یک مار
سخت آزارم داد
بال بگشودم و سمتش رفتم …
از زمینش کندم
به هوا آوردم…
آخر عمرش بود که فریب چشمش ، سخت جادویم کرد
در نوک یک قله ، آشیانش دادم که همین دل رحمی ، چه به روزم آورد
عشق ، جادویم کرد
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله زمین افتادم
تازه آمد یادم ، من عقابی بودم بر فرازِ یک کوه
آشیانِ خود را به نگاهی دادم

 

برچسب ها

نوشته های مشابه

نظرتان را ارسال نمایید